EN TR

با سرِ بالا به ماکو سفر کنید - (هانیه رحمتی)

  • 13 اسفند 1397
  • 14:13
  • 0 دیدگاه
  • Article Rating
با سرِ بالا به ماکو سفر کنید - (هانیه رحمتی)

همچنان که به ماکو نزدیک می شدیم جاده ی مارپیچ از دره ی باریکی گذشت که از میان آن رودی به نام “زَنگمار” جریان دارد. در یکی از این خمیدگی های کوهستان ناگاه منظره ی شهر بصورت دلپذیر و شگفت آوری در برابر دیدگان ما نمودار شد. کوهستان های برهنه و پرصخره در دوسو دلفریبانه سر به آسمان کشیده و دست کم به ارتفاع هزار پا گردن برافراشته بود. کوهی که در سمت راست قرار دارد هر قدر بالا می رود برآمدگی پیدا می کند و شبیه سایه بانی برفراز شهر گسترده می شود.

 اس.جی. ویلسون اینگونه شهر ماکو را توصیف می کند. تصویری که پیش از آمدن از خواندنش به هیجان آمده بودم ولی الان در تب و تاب قرار گرفتن در جزییاتش هستم. برای من ماکو از جایی در امتداد رودخانه ی پرآوازه ی زنگمار در مسیر همان جاده ی مارپیچ آغاز می شود؛ راهی که برای رسیدن به ارس و جاودانه شدن با او باید طی کند و هرگز از نایل شدن به این افتخار دست برندارد. آنجا بود که چشمم به قامت بستر آذرین رنگ رود افتاد که همزمان با ما از تمام پیچ های جاده عبور می کرد. جذابیت این دیواره های سنگی که گاهی به ارتفاع بیشتر از ۵ متر می رسید دلهره آور بود و تعجبی ندارد اگر دلبری زنگمار را به حساب خوش آمدگویی ماکو حساب کرده باشم چون هر چه باشد بنای این شهر به حضور و عبور او از کوچه هایش مدیون است.

 

کوچه باغ های خوک

کمی مانده تا به ماکو برسیم، مجسمه ی  برنزی رنگِ حسین دوش در مرکز میدان تفنگش را به طرف نقطه ای از کوه قَیه نشانه گرفته که نمی توانم ببینم دقیقا کجاست. آن زمان که روس ها به خاک ایران حمله کردند فرمانده ی پاسگاه مرزی ماکو بوده است، نشانه گیری اش حرف نداشته و همه می گفتند هر تیر حسین دوش، جانِ یک نفر را می گیرد و محال است که به خطا برود. دوش به زبان آذری یعنی “سینه” و این لقب را بخاطر سینه های ستبر و قدرت شانه هایش به او دادند. وقتی از ۱۷ نفرسرباز ۷، ۸ نفر برای حفظ منطقه در پاسگاه در کنارش ماندند، تنها زمانیکه فشنگ هایشان تمام شد دست از دفاع کشیدند و اسیر شدند. اما این اسارت دلیل حضور مجسمه در این میدان نیست! بعد از آنکه ارتش شوروی به حسین دوش پیشنهاد داد تا برای آن ها بجنگد و هر تیرش را برای گرفتن جان هموطنی شلیک کند او آزادانه گفت که هرگز خیانت نمی کند حتی اگر جانش را بگیرند.

جوی های باریک از وسط کوچه های باریک را که با چشم دنبال می کنم به صخره های بلندی می رسم که یکراست بن بست کوچه را به آبیِ آسمان می دوزد، صخره ای که از شروع شهر با چشمانم تا ۸ کیلومتر آنطرفتر همراهی می کند و انگار تمام خانه ها و کوچه های شهر را قاب گرفته باشند آنهم چه قابی که مانندش را تا بحال هیچ کجا ندیده ام. دلم نمی آید که از کوچه های ماکو بیشتر نگویم و از اینکه چطور حال و هوای توپ بازی در بعد از ظهر های تابستان با توپ های پلاستیکی که خط های بنفش تیره رویشان دارد را به جان من می اندازند؛ حاضرم قسم بخورم که بی خود و بی جهت مزه ی خاطره هاییم که از تمام کوچه های کودکیم  در هر کجای ایران داشتم را جوری آب پاشی کرد که بوی خاک از گِلش بلند شد و به دماغم رسید.

نمای ییلاقات ماکو

 

برای سایه بانی که به گفته ی ویلسون روی شهر قدیمی ماکو و ارگ قدیم گسترده شده از هر چیز دیگری بیشتر اشتیاق دارم. می خواهم بدانم جقدر شبیه تصور من است. همین که چشمم به روی بی مثالش می افتد انگار نه انگار که هیچوقت از وجودش چیزی شنیده یا تصویر و تصوری داشتم، دلم می رود. شهر اولیه ی ماکو زمانی به رسمیت می رسد که قلعه ای در زیر همین کلاهک خمیده ی سنگی (که می گویند اولین یا دومین کلاهک خمیده ی سنگی دنیا با شیب منفی ست، اما من از کجا بدانم یا اصلا مگر اول بودن یا نبودنش از دلفریبی آن می کاهد؟) ساخته می شود و تا روزگاری که دزدان سر گردنه گذارشان به این بالا نیافتاده بود از دوره ی تیموری تا صفویه را با وجود انبوه خاطرات خوش و تلخ با صلابت سپری کرده بود. وقتی شاه اسماعیل دوم صفوی فهمید که دزدان از موقعیت این قلعه استفاده می کنند تا کاروانیانی که بر سر راه ابریشم از این دیار عبور می کردند را غارت کنند، دستور داد قلعه را ویران کنند تا شرشان را از سر مسافران کم کند.

قلعه قبان: عمارتی بر بلندای کوه قایا که فراز و فرودها به خود دیده

 

 

و در آخرین جدال تاریخی خود سالهاست کتیبه ای را در دل کوه های اطراف خود جای داده

قلب شهر بر بلندای طاق نصرتی که صخره ها با دست خود ساخته اند و شهری که باشکوه ترین تاج روی زمین را بر سرش گذاشته، آشوب دلش سالهاست که آرام گرفته و مثل مادربزرگی که توان و شکوه جوانی اش را از دست داده با لبخندش گذشته را در قدم های بازدیدکننده ها دوره می کند، از زبان پرستوها که معلوم نیست اول آنها ساکنان اینجا بوده اند یا کسانی که قلعه و شهر را ساختند، شعر می خواند.

در روز اول به روستایی حوالی ۳۰ کیلومتری ماکو می رویم. دروازه ی روستا زرد بود، رو به روی خورشید؛ مزرعه های آفتابگردان می گفت که به روستای خوک وارد شدیم. محلی ها وجه تسمیه ی این نام رو به خاچ، خوچ نسبت می دهند که در زبان ارمنی معنی صلیب می دهد و پر واضح است که ارامنه در طول سکونت چند صد ساله شان ردپاهای فراوانی به خصوص در اسامی و نام های منطقه به جا گذاشتند.

روستای خوک، ماکو

دور تا دور روستا را درختان تبریزی گرفته. مرغ و خروس ها که اصالت یک روستای واقعی هستند بر سر سفره ی دست و دلباز صاحب شان مشغول خوردن دانه اند و … کمی دیر یادم افتاد که در ماکو با سر بالا باید گشت! بالای تیرهای برق لک لک ها موقر نشسته اند و زیر چشمی دارند ما را دید می زنند. دیدنشان در ماکو سعادت است. روی تیر چراغ جلوتر یک لک لک ایستاده و در حال استراحت و خستگی در کردن از وظایف والدی اش است. اهالی این روستا مهربان و شیرین مهمان نوازی می کنند.

لک لک ها، ساکنین پر خیر و برکت روستاهای خوک

گاو میش حیوان خیلی حساسی ست، اگر دعوایش کنی یا خدای نکرده دستت را رویش بلند کنی دیگر شیر نمی دهد و قهر می کند. این را آقا محمد گفت که صاحب  دو تا گاو میش که با هم نسبت خواهری داشتند بود. به ما گفت اگر دوست داریم برای تماشای دوشیدن شیر گاو میش برویم. هر روز دو بار خواهر آقا محمد گاو ها را می دوشید. گاو میش ها جز او اجازه ی دوشیدن به احدی را نمی دانند و جز این به محرم و نامحرمی هم حساس بودند جوری که به هیچ انسان مذکری اجازه ی دوشیدن شیرشان را نمی دانند.

آلوهای خوک، سیب و خیار و مخصوصا گوجه هایش بقول یکی از دوستانم “طعم الماس” می دهند و من عاشق خوردن خیار و گپ زدن با زن های روستا شدم وقتی با لهجه ی شکری ترکی و خنده های ریز و لپ های گل انداخته شان خسته از کار و آشپزی و خانه داری کنارم می نشستند و پا به پا نمک روی خیارها می پاشیدند و قرچ قرچ گاز می زدند و باز هم می خندیدند.

املت همه جای دنیا طرفدار دارد و خدا می داند چند مدل املت در گوشه گوشه ی جهان با مواد اولیه ی مختلف درست می شوند؛ املت های خوک اما با آنکه دستور پختشان فرق چندانی با املت های شهری ندارد اما اساسا چیز دیگری ست. شام امشب املتی بود که گوجه هایش خوکی بود! طعمی که از وصفش عاجزم اما موقع یادآوری اش حتما چشمانم را می بندم، لبخندی به پهنای صورتم می زنم، ابروهایم بالا می رود و هلالی می شود و اینجاست که مزه ی ترش و مَلَس آمیخته با فلفل های باغچه ی حیاط آقای سهرابی و تخم مرغ هایی که با زحمت مرغ طلایی موجودیت یافتند رو برایتان توصیف می کنم.

 

میزبان قشنگ ما امشب دو خواهرند. پدرشان تازگی ها به رحمت خدا رفته است و خانه ی هر دو خواهر جای دیگری ست. ربان سیاه گوشه ی قاب عکس پدر هنوز روی دیوارهای خانه هست. می گویند درسته پدر از دنیا رفته اما نمی شود خانه را رها کرد، باید باشیم تا مهمان که می آید کسی باشد که ازش پذیرایی کند. آن ها حضور را در خانه ی پدرشان حفظ می کنند و خاموش بودن خانه را با نیامدن مهمان یکی می دانند و دلشان نمی خواهد چراغ خانه هیچ وقت خاموش بماند پس به قدر همت و عشق شان آن را روشن نگه می دارند جوری که مهمان حس کند اینجا خانه ی او هم هست و خواهرهایی دارد که با نگاه و نوازش لبخند تمام خانه شان را روشن می کند. هر بار به عکس پدر نگاه می کنم حس می کنم رد لبخند را دور از چشم همه به من نشان می دهد. همانظور که به لبخند توی عکس فکر می کنم، بوی ذغال تازه خودش را به مشامم می رساند. با خودم می گویم :” آیا چراغ خانه ی من هم همیشه روشن می ماند!”

           

 

 

ُسیدذبیح اله امام زاده امتیاز به خبر :

ارسال نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

نظرات شما

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.